بخشی از نامهی مورخ 22 دی 1398
[.] واقعن انسان قرار است بین جنگ و جنون چهچیزی پیدا کند که نمیکند و این چرخ دوار، هرسال، هر ماه، هر روز، دور جنگ و جنون میچرخد. چه رازی در سرمای خاک است که این طور عطش گرمای خون دارد؟ و ازین عجیبتر این چه اشتیاقیست در رگهای من که اینطور میل پاشیدن به قلبم فرومیکند؟ جهان کی ساختهشده که هرچه خرابش کنیم تمام نمیشود؟ چرا از هرچیزی که فرومیافتد ویرانهای، ویرانههایی آباد میشوند که دیگر فروافتادنی نیستند. جهان را ویرانی برداشته است. هرکسی که میمیرد تازه تبدیل به شبح زندهای میشود که آزادانه در هر خانهای سرکند، با همه بخورد، با همه بخوابد، با همه بخندد، به همه بخندد. جهان را اشباح چاق و کسل با صدای قهقهههای مدام پرکردهاست. وحید! من مات شدهام روی تمام ویرانهها، فوجفوج شبح میبینم. پدربزرگهایم، مادربزرگهایم. پسرمان روی کول بابا. دارند دور خانهمان پرواز میکنند. بیبیجون هنوز دارد روی پشتبام روبرو جورابهایش را آب میکشد. دستهایش گوشت به استخوان ندارند بسکه آب کشیدهاست، اما هنوز همهجا نجس مانده. تمام خانهها نجس شدهاند. خون سرفهی آقاجون به دیوارها ماسیده. بیبیجون میگوید: پسرخاله! پسرخاله! نپاش! و میسابد. آقاجون با دست خونی عمامهاش را برمیدارد. عمامه سیاه است، سیاهِ سیاه. میگوید: دخترخاله، سگ هم به این ظرف دهن زدهبود تا حالا پاک شدهبود. سگها پارس میکنند. آقابزرگ داد میزند. چشمهای آبیش، نارنجی میشود. چشمهای آبیش خالی شده. تمام آب تنش در خاک شور قم فرورفته، نمک شده، پیله بسته به دستهای زخمی خانمبزرگ. داد میزند: خونه مثل طویلهی جودها شده!. خانمبزرگ از مادربزرگش خجالت میکشد. مادربزرگش روبه قبله شماع را بلند میخواند: شِمَع ییسرائل، یهوه الوهینو، یهوه احد. طوری نیس مادِر. وخی شیر به این بِچه سید بده، بِچِم هلاک شد بسکی زار زِد. خانمبزرگ به سیدعلی تریاک داد. سیدعلی هنوز روی سینههای خانمبزرگ چسبیده. گوشهی خرابههای کوچهی آهویی -خانمبزرگ- همان یک سورهای از قرآن را که بلد است میخواند. همان را هزاربار میخواند، هزاربار. مثل شبهای قدر که با حسرت به مفاتیحالجنان دیگران خیره میشد و هی سورهی قدر میخواند. خانمبزرگ در زیرزمین کوچه آهویی ماند، همانجا مُرد. جلوی چشم من، چشمهایش را بسته، دهانش به قدر دریچهی زیرزمین باز میشود، سورهی قدر میخواند. بالهای بزرگ پسرمان جلوی چشمان من را گرفته، نمیتوانم همه را خوب ببینم. صدای پرپرزدنش میآید. من گریهاش را شنیدم اما خندهاش کابوسم شده. بابا. بابا. بابا. اول چشم راستت پوسید یا چشم چپت؟ چرا تمام افق را دود سیگارت گرفته؟ با خورشید میگیرانی؟ بابا، بالهای پسرم به تو رفته. شما دوتا من را ویران کردید. وحید! من خراب شدم؛ "من" خراب شده؛ خرابآباد. جهان را ویرانی برداشته.»
خانمبزرگ ,تمام ,جهان ,قدر ,میخواند ,روی ,با همه ,جهان را ,جنگ و ,قدر میخواند ,و جنون

درباره این سایت