پیشنوشت: وقتی آقای نویسنده و آقای فیلمساز و آقای جامعهشناس و خانم منتقد و آقایان و خانمهای سرشناس دیگر همصدا با یکیدو جشنوارهی تئاتر، همه با "وحدت کلمه" نمایش "لانچر5" را ستودهاند و مردم هم [طبیعتن با اعتماد به آن صداها] با حضور کمسابقهشان در سالنهای اجرای این اثر، در عمل ستایش آنان را تأیید کردهاند، چرا ستارهای که یک هیچکسبِنتِهیچکسی به این اثر بدهد یا ندهد اهمیت دارد؟ پاسخ: تا معلوم شود هیچکسانابنهیچکسان هم صدایی هستند اگر دربیاید! #جوانمردانه_تبلیغ_کنید_!
متن: آنچه پیش از دیدن نمایش "لانچر5" در فضای مجازی، از آن میشود فهمید تقریبن شامل این فهرست است:
- بازیهای درخشان
- متن جذاب و قوی
- کارگردانی حسابشده و دقیق
- شادی و غم توأمان (خندهی بسیار، چند قطرهای هم اشک)
- و عبارات مشابهِ "وای عاااالی بود"، "واااای معرکه بود"، "وای خیلی وقت بود ازین تئاترا ندیده بودم" [این وایها و آخها و نامآواهایی از ایندست شاهدان اصلی موفقیت شگرف این تئاتر هستند؛ ازینرو در این فهرست آورده شد.]
واقعیت ایناست که نگارنده علیه هیچیک از مدعیات بالا نظری نمیدهد و از قضا به تمامی با آنها موافق است [به غیر از قسمت وااای و آخ]، آنچه منرا نسبت به این نمایش بدبین کرده است چیزیست که به شکلی غریزی و طبیعی در تمام نمایشها حتی بدترینشان وجود پیدا میکند (نمیگویم وجود دارد چون وجود داشتنش بدیهیست، و بلکه این امر بدون تلاش مضاعف در نمایشها وجود بههم میرساند یا کاری شبیه به این!) اما در این اثر وجود پیدا نکرده است و این از غرایب روزگار است: درام؛ آنچه با کمال تعجب انگار هست اما واقعن نیست!
برای سنجش صحت این مدعا بیایید به ابتداییترین و عمومیترین درسهای درام نگاهی بیاندازیم:
تعریف ویکیپدیا از درام: "درام حالت خاص از روایت، معمولاً داستانی، بیان واکنش در عملکرد است. ریشهٔ این اصطلاح از کلمه یونانی δρᾶμα به معنای انجامدادن یا عملکردن است." این تعریف بهخاطر حذف یک امر بدیهی در آن هیچ تعارضی با آنچه بر صحنهی "لانچر5" دیدیم ندارد. آن امر بدیهی که از فرط بداهت، در تعریف [حتی ویکیپدیا] حذف شده، کلمهی "مسئله" است. یعنی جمله در حالت بدوی خود اینچنین بوده: درام حالت خاص از روایت، معمولن داستانی، بیان واکنش -به مسئلهی روایت- در عملکرد است.
"مسئله"ی این نمایش چیست؟
- مسئلهی پیدا شدن قاتل سه سرباز؟ پس با درام کارآگاهی روبرو هستیم؟ خیر چون در نهایت این "مسئله" حل نشد.
- مسئلهی به سربازان؟ پس با درام خشونت روبرو هستیم؟ خیر چون این مسئله با نپرداختن به آن 7 نفر نهایتن عادی فرض شد و "واکنشی" در درام نداشت.
- مسئلهی مفاهمه بین افراد؟ چون تقریبن تمام پرسوناژها "مسئله"ی گفتگو داشتند؛ گاهی لهجهی غلیظ، گاهی خروسک، گاهی بلاهت، گاهی سرخوردگی، گاهی کمخوابی، گاهی حذف صدایشان بهخاطر محبوسبودن؛ پس با نوعی درام ابزورد روبرو هستیم؟ خیر چون مضاف بر اینکه باقی ویژگیهای ابزوردیته در این نمایش نیست، در عمل هم این عدم مفاهمه، برای تماشاچیست که ایجاد مشکل میکند نه برای شخصیت اصلی.
- مسئلهی حق و باطل، حقیقت و مجاز، درست و غلط؟ پس با نوعی درام دلهره روبرو هستیم؟ خیر چراکه برای شخصیت اصلی پس از درجهگرفتن هیچ اهمیت ندارد که آیا متهم، قاتل بوده یا نه. حق یا باطل برای او مسئله نیست.
- مسئلهی مرگ و زندگی، ارزش حیات، جایگاه انسان، شکست یا پیروزی در بشریت؟ پس با نوعی درام فلسفی (اگر چنین نامی روا باشد) روبرو هستیم؟ خیر چون بعد از جملهی درخشان پایانی که "مرگ ما مثل ریختهشدن این لیوان آب است"، شخصیت اصلی دوباره به توبیخ صادقی مبنی بر نداشتن زنی در زندگیش میپردازد و تمام مسائل پیشپاافتاده و شوخیهای خنک پایانی، نشان از بیاهمیتبودن "واقعی" مسئلهی مرگ برای اوست.
- مسئلهی عواطف انسانی، عشق، عشق تنانه، انحراف عواطف؟ پس با یک درام احساسی یا ملودرامی چیزی روبرو هستیم؟ نه در کنار آن همه خشونت و خنده!
بهواقع کدام "مسئله" در هستهی این درام بود؟ همهی موارد بالا؟ یعنی "درام آچار فرانسه"؟!
در "وجود پیدا نکردن" مسئله در این درام بیایید تلاشی مذبوحانه در تعیین ژانر آن داشته باشیم:
- کمدی: خیر، درست است که ما در طول این اثر بسیار خندیدیم و گاهی کنترل خندهی خود را که نگه داشته بودیم از دست دادیم و پس گردن تماشاچی جلویی را تُفی کردیم اما این بهتنهایی یک اثر را کمیک نمیکند. "زیرا، چنانکه ارسطو بهدرستی میگوید، برانگیختن خنده در کمدی نقص و نوعی فساد است که اجزایی از سرشت انسان را بی عارضهای تباه میسازد" (کمدی، ملوین مرچنت، فیروزه مهاجر، صفحه 17). کمدی نشاندادن بیخردی و ضلالتهای اجتماعی بر صحنه است که چون با سقوط عینی شخصیت اصلی همراه نیست از تراژدی که "مسئله"اش جنایت و طغیان انسانی است که در نهایت شکست میخورد، تمایز مییابد. ما در این نمایش به چهار چیز خندیدیم: به لهجه، به لهجه، به لهجه، به بلاهت. به "یهروز یه یزدیه"، به "یهروز یه مازندرونیه" به "یهروز یه ترکه" و به عدم مفاهمهی کلامی، به تکیهکلام، به بیصدایی، به خنگی به بیقوارگی و خدا را صدهزارمرتبه شکر که دستکم به معلولیت نخندیدیم و نویسندهی مهربان این یکی را برای "رقت آوردن"مان نگاه داشت تا در کنار این همه "یهروز." یک "آخی طفلکی" هم داشتهباشیم. از فروید در اثر قابلتوجهش به نام شوخی و رابطهی آن با ناخودآگاه -جاییکه او شوخی را روانپالا میداند، یعنی عامل "رهاساز" و نه محرک- اینگونه فهم میشود: "فروید دو نوع شوخی را تمیز میدهد، یکیکه معصومانه و بیآزار است، و دیگریکه غرض، گرایش و هدفی را دنبال میکند. او بهنوبهی خود دو نوع غرض را مشخص میکند: ویرانکردن و نشاندادن / درهمشکستن و عریانکردن. شوخیهای ویرانگر زیر عناوینی مانند ریشخند، رسواگری، و هجو قرار میگیرند؛ شوخیهای عریانساز تحت نامهایی مانند وقاحت، شناعت و هرزگی." نکته آناست که روی صحنه همهچیز ویرانگر است و برخی عریانساز. "هرکس وقتی به نظرمان کمیک میآید که، در مقایسه با خودمان برای اعمال جسمانیش خیلی مایه بگذارد و برای اعمال ذهنیاش بسیار کم؛ و نمیتوان انکار کرد که در هردوی این موارد خندهی ما نشاندهندهی درک لذتبخشی از این برتریست که نسبتبه او احساس میکنیم" (همان، 26،27). پس معلوم میشود که چرا شایگان (زیباترین نام فامیلی میان همه) تهرانی است!
- تراژدی: خیر.
- تراژیکمدی: با افسوس خیر. (چون اینیکی خیلی نزدیک بود!) این ژانر از ترکیب دو ژانر متضاد تراژدی و کمدی آنچه را که لازم دارد میگیرد؛ "از اولی اشخاص بزرگ بدون اعمال بزرگ، داستانی که باورکردنی هست اما واقعیت تاریخی ندارد، تأثرات اعتلاپیداکرده ولی تعدیلشده، شادی و نه اندوه، خطر بدون مرگ؛ و از دومی خندهای که مبتذل نیست، تفریح متعادل، بحران ساختگی، پایان خوش دور از انتظار، و بالاتر از همه پیرنگ کمیک" (تراژیکمدی، دوید هرست، حسن افشار، صفحه ی 10 و 11) آنچه در این ژانر از همه بیشتر اهمیت دارد "پیرنگ کمیک" است که در این پیرنگ مضامین تراژیک حاکم است. در این اثر ما با ناباوری با عکس این امر روبرو هستیم: در پیرنگ تراژیک، مضامین کمیک در جریان است. لطفن ذوقزده نشویم، از قرن هفدهم میلادی تاکنون خیلیها به عقلشان میرسیده که اینطور بنویسند اما تنها به ایندلیل که حاصل ترکیب مضامین کمیک در پیرنگ تراژیک اثر نهایی را ابلهانه میکند خود را به سخره نگرفتهاند! (صدای خندهی تماشاچیها)
- تئاتر شقاوت: خیر به لحاظ ساختار، خیر به لحاظ رئالیسم، خیر به لحاظ فیزیک در برابر متافیزیک. خیر.
آنچه مسئلهی "لانچر5" را عبرتآموز میکند ایناست که این نمایش با پایانی متفاوت میتوانست "مسئلهدار"، بنابراین دراماتیزه شود. با تغییر اندکی در پیرنگ میتوانست در ژانر تعریف شود. با کوتاهشدن میتوانست بهیادماندنی شود. نگارنده میداند بعدها از این نمایش با شرمندگی اینگونه یادخواهدکرد: "چقدر خندیدیم" و برای بارها و بارها از خود خواهدپرسید "به چه خندیدم؟". چهچیز در ذهن تهرانی "رها شد"؟ در یزد و آذربایجان و مازندران و کهگیلویه و [بالاخص] "بویراحمد"، همینقدر به این نمایش میخندند؟ قربانیان و معلولین وقتی این نمایش را ببینند چگونه خواهندخندید؟ شاید مثل آن دختر سوری با چشمهای خیس میشی و صورت خاک و زخمپوشیده برای عکاس!
پینوشت: برای اعتلای فرهنگ بکوشیم، نه برای تثبیت وضع موجود. در تمام لحظات، نور را به صورت "اعلیحضرت" نتابانیم، مردم در مقابلند.
درام ,خیر ,نمایش ,پس ,مسئلهی ,مسئله ,این نمایش ,در این ,پس با ,روبرو هستیم؟ ,خیر چون


درباره این سایت